اگه...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:57
اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباببازی دیگهای براش بادکنک میخرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد ...
به خدا...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:57
به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو...
انتهای تنهايی...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:57
من که به روی خودم نمی آورم٬گاهی به جای همه ی تنهايی هالبخند تلخی می زنم که مثلاْ خدا هست و...لابد اتفاقی خواهد افتاد...انگار نه انگار که اتفاقهاسالهاست که فريبت داده اندانگار نه انگار که ترانه های «دوستت دارم»٬تنها لبخندی گذرا شده استبر دهان کسانی که می خواهند چيز های ديگری بشنوند.همان بهتر که خودت ...
گاه می اندیشم...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:57
گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی، روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که ، عجیب ! عاقبت مرد ؟! افسوس کاشکی می دیدم! من به خود میگویم : چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر...